41 سالگی
-
تاریخ: 1402/8/9 ساعت: 17:41
امروز 41 ساله شدم... نه احساس پیری می کنم و نه شور جوانی دارم... نه به ادامه زندگی تو این جهنم امیدوارم و نه ناامید از فردام... دیگه مشکلات برام اونقدر جدی نیست که بخوام به خاطرش بجنگم... نه میتونم بی خیال این زندگی کوفتی بشم و ازش بگذرم... پس باید ادامه بدم...هرچند خسته...اما هنوز امیدوار...
م.دولت آبادی
-
تاریخ: 1402/4/11 ساعت: 11:35
من کجا و این مالیخولیای عذاب...این عذاب بیپایان کجا؟! چهقدر...چند سال...چند قرن از جوانی خود فاصله گرفتهام؟ چند قرن؟ هیچکس مرا نمیشناسد و من انگار هیچکس را نمیشناسم!!!...
...
-
تاریخ: 1401/11/27 ساعت: 22:37
لیلا که شدی حال مرا میفهمی... مجنون تمام قصهها نامردند...
...
-
تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 17:51
خنده هاش...
Radio Relax
-
تاریخ: 1401/9/26 ساعت: 15:11
درون من کسیست به مهربانی تو، که هر غروب دلتنگی، دست تنهایی مرا میگیرد، شانه به شانهی من خستگیهایم را قدم میزند، با چشمان زلالش خیره میشود به دو چشم مشتاقم، دل به دل غصههایم میدهد، و با یک نگاه زیبا، لبخندی میبخشد بر لبانم، که برای زندگی کافیست... حالا تو هرقدر که دوست داری نباش... من با رویای تو هم…
...
-
تاریخ: 1401/9/23 ساعت: 16:16
یکی از فانتزیهام اینه که میتونستم فکر کردن به یه موضوعی را برای یه مدت مشخص محدود کنم... مخصوصاً در مورد نتیجه یه کاری که دارم انجام میدم... اینکه تهش چی میشه... اصلا میشه یا نمیشه... اگه نشه چی... اگه بشه... همه این فکرهای مزخرف که 24 ساعت توی مغزم مثل زنگ ساعت صدا میکنه... نمیشه بهشون فکر نک...
فرانتس کافکا
-
تاریخ: 1401/9/23 ساعت: 16:10
عشق همین است... همین که تو چاقویی هستی که من دائماً در زخمهایم پیچ و تابش میدهم...
...
-
تاریخ: 1401/9/23 ساعت: 12:12
من عاشقانه دوستش داشتم اون عاقلانه طردم کرد... منطق او حتی از حماقت من احمقانه تر بود...
...
-
تاریخ: 1401/9/16 ساعت: 14:02
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت... بقیه ش هم نمیگذره...
ناشناس
-
تاریخ: 1401/9/13 ساعت: 12:05
عاشقش بودم و او قدر بزی فهم نداشت... چه کنم باز که او حبه انگور من است...
نامه
-
تاریخ: 1401/8/23 ساعت: 18:56
به تو از تو مینویسم به تو ای همیشه در یاد ای همیشه از تو زنده لحظههای رفته بر باد... وقتی که بنبست غربت سایهسار قفسم بود زیر رگبار مصیبت بیکسی تنها کسم بود... وقتی از آزار پاییز برگ و باغم گریه میکرد، قاصد چشم تو آمد مژدهی روییدن آورد... به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پ...
...
-
تاریخ: 1401/8/3 ساعت: 12:35
چقدر این روزا نوشتن سخته... همه چیز غیرقابل تحمل شده و زندگی در غیرعادی ترین حالت خودش در حال گذره و ما تظاهر به عادی بودن می کنیم... هر حرفی بزنی و هر موضعی بگیری میشی مسئول جان و سلامت روان یه عده دیگه که چرا گفتی چرا نوشتی چرا رفتی.... . . . هیچوقت افکارم آنقدر بی ادب نبوده...
م. قلی تبار
-
تاریخ: 1401/8/23 ساعت: 18:57
من از جستجوی خودم به تو میرسم... به گمانم من گم شدهام... در لابهلای نبودنهایت... پیدایم کن... دیرگاهیست کسی در من نمیخندد... و این آدمک که میبینی... جز مشتی آه و خیال چیزی نیست... پیدایم کن... تا این منِ گمشدهام پیدا شود... و با لبخندت تمام گلدانها به گل بنشینند... م ماه طرح لبخند تو را بگی...
...
-
تاریخ: 1401/6/14 ساعت: 18:42
چه شهریور کشداری... نمیگذرن این روزهای گرم لعنتی ...
محمود درویش
-
تاریخ: 1401/6/9 ساعت: 12:26
گمان میکردم آنکه دوستم دارد حتی اگر غرق در تاریکیام باشم، دوستم خواهد داشت... حتی اگر پر از زخم باشم، حتی اگر قادر به دوست داشتن خودم نباشم، او با وجود همه اینها، دوستم خواهد داشت... اما نه! هیچکس خود را به مخاطره نمیاندازد و دستش را داخل چاه نمیبرد... تاریکی تنها برای ماست...
حامد عسگری
-
تاریخ: 1401/5/31 ساعت: 20:41
نبودی در دلم انگار توفان شد، چه توفانی! دو پلکم زخمی از شلاق باران شد، چه بارانی! صدایت کردم و سیبی به کف با دامنی آبی وزیدی بر لب ایوان و ایوان شد چه ایوانی! نبودی بغض کردم، حرف ها را خودخوری کردم دلم ارگ است و ارگ از خشت، ویران شد، چه ویرانی! گوزنی پیر بر مهمان سرای خانهی خانی بر لطف سرپُری تک لو...
حسین منزوی
-
تاریخ: 1401/5/31 ساعت: 19:57
دیوانگی زین بیشتر، زین بیشتر دیوانه جان با ما سر دیوانگی داری مگر دیوانه جان در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو وقتی نشستی اندکی نزدیکتر دیوانه جان . . .
...
-
تاریخ: 1401/5/25 ساعت: 12:43
درد من از اونجایی شروع شد که من بیشتر دوستش داشتم... ولی اون فکر میکرد که منو بیشتر دوست داره... من بلد نبودم...
...
-
تاریخ: 1401/5/25 ساعت: 1:19
آیا راهی جز نیستی را پیش رو داری؟
...
-
تاریخ: 1401/5/19 ساعت: 13:57
دستم به بودنت نمیرسد... اما بگذار سر بسته از دلم برایت بگویم... طوری دوستت دارم... که هر شبانهروز... بی آنکه ببینمت...بی آنکه ببوسمت...بی آنکه لمست کنم... بودنیترین بودنیِ شخصِ جهانم شدهای ...